تبليغاتX
ستاره سرخ

ستاره سرخ

تولدت مبارک فرزانه جونم!!!

در يك روز زيباي زمستاني، آن هم نه هر روزي!!! 15 دي ماه  بود! كه محفل فرشتگان را ترك كردي و به زمين پر درد و رنج آمدي. تو همانند دانه هاي سفيد برف، آرام و با وقار و به لطافت يك گل سزخ آمدي و تمام سياهي­ها دردها و رنج­ها را پوشاندي!

 

آره!!! تو 15 دي ماه تو به جمع زميني­ها پيوستي عزيزم!

خوش اومدي فرشته كوچكولو!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 تولدت مبارك!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

این شعر از فریدون مشیری هست که به تو تقدیم میکنم گلمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

همه مي­پرسند چيست در زمزمه­ي مبهم آب؟

 چيست در همهمه دلكش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد،

روي اين آبي آرام بلند،

كه تو را مب­برد اينگونه به ژرفاي خيال؟

 

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟

چيست در كوشش بي­حاصل موج؟

چيست در خنده­ي جام؟ كه تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن مي­نگري؟

نه به ابر

         نه به آب

                  نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين خلوت خاموش كبوترها،

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،

من به اين جمله نمي­انديشم.

 

من مناجات درختان را،هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه­ي كوه

صحبت چلچله­ها را با صبح

نبض پاينده­ي هستي را در گندم­زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه­ي گل

همه را مي­شنوم، مي­بينم.

 

من به اين جمله نمي­انديشم!

به تو مي­انديشم اي سراپا همه خوبي

تك و تنها به تو مي­انديشم.

همه وقت،

همه جا،

من به هر حال كه باشم به تو مي­انديشم.

 

تو بدان تنها اين را، تو بدان!

تو بيا

تو بمان با من، تنها تو بمان!

جاي مهتاب به تاريكي شب­ها تو بتاب

من فداي تو، به جاي همه گل­ها تو بخند

 

اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز

ريسماني كن از آن موي دراز

تو بگير

توببند!

تو بخواه، پاسخ چلچله­ها را

تو بگو!
قصه­ي ابر هوا را تو بخوان

تو بمان تنها، تو بمان!

 

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس ا جرعه­ي عمرم باقي­ست

آخرين جرعه­ي اين جام تهي را تو بنوش!

 *******************************************************

اینم از کیک!!!

 

پ ن : فری جونم امیدوارم که صدها سال زنده باشی و زندگیت همیشه پر از شادی و موفقیت باشه عزیزم منم ببخشی که................... میدونی دیگه

پ ن ۲ : خیلی چاکریم!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 0:0  توسط مژگان  | 

هوای آلوده به سکوتی سنگین داره راه نفسم رو می بنده...و لحظه های عمرم با غباری از پوچی و بی حاصلی با سرعت سپری میشه...پیمانه ی عمرم سریع تر از همیشه پر میشه...مثل آدمی شدم که در دریای طوفانی بدون امید برای نجاتش دست و پا میزنه و دنبال یه تخته چوبه که نجاتش بده شاید... مثل پرنده ی بدون پر بال بال میزنه تا شاید از زمین بلند شه...مثل دیوونه ها داد میزنه!! سنگ میزنه...جنگ میکنه... آره... از وقتی رفتی این دل فریاد میزنه!!!  فریاد میزنه!! این دل داره میمیره داره داد میزنه!! تو رو داد میزنه!!! رد پای خاطرات..نگاهت روی این دل مونده و آتیشش میزنه!!! هر لحظه... هر ثانیه... از این دل فقط خاکستری مونده... به باد سپردمش گوش کن! هنوزم تو رو داد میزنه!!!

***********************************************************

                  (( آرامتر سکوت کن! صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد.....))

************************************************************                

رد پای نگاهت      

                    روی ساحل ذهنم

                                            این وجودم رو.. آتیش میزنه

یاد حرفات..چشمای قشنگت

                                     یاد عشق من و تو

                                                          توی سینم یه حفره میکنه

حفره ی تو سینم

                     جای خالی قلبم

                                      رد خون توی خیابون..من چقدر شبیه مرگم!!

قلب من میون دستات

                        هست هنوز خنده رو لبهات

من تو حیرت توی بهتم

                         خون میره ازم ...نمردم

قلبم لرزید توی دستات

                             آخه دستات سردسرد بود

توی اون لرز گداکش

                      بی خیال رنج و درد بود

اونم باورش نمیشد

                      این تویی که داری میری

این تویی تو بهت و حیرت

                         من رو میذاری و میری

منم ترسیدم اما

                  نزدم پلکی با چشمام

ترسیدم ببندم و بعد

                   دیگه تو نباشی باهام

ترسیدم تکون بخورم

                     حضورت ازم جدا شه

حس خوب با تو بودن

                     بره و ازم رها شه

آخرین حرف تو این بود

                    (( تو ببخش اشتباه کردم

گفتم باهات میمونم

                          اما الان سردسردم...))

نمیدونم چی شد که یکهو

                           چشام و بستم و رفتم

توی یک دنیای بی غم

                      یه جای تاریک و مبهم

یه بوی آشنا میاد... من

                       انگاری شبیه مرگم!!

 

پ ن ۱:خوبین؟ خوشین؟ ایشالا که هستین!!! بعد از یه غیبت کبری بالاخره ظهور فرمودیم!!! تو این مدتی که نبودم هر روز اتفاقاتی میفتاد که هنگ میکردم!!! کلا تو هنگ بودم این چند وقت اخیر آثارش هنوز باقی ست!

پ ن ۱:دست اونایی که اومدن سر زدن درد نکنه اندر کف مرامتونم خدایی!! اونایی هم که نیومدن نه پرابلم! در هر حال بزنید قدش!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 22:25  توسط مژگان  | 

شب شعر!!!

انگار دارم غرق می شم زمان داره غرقم می کنه… تو دور می شی...اونقدر که اندازه یه نقطه می شی ولی من به همون انداره که نزدیکم بودی میبینمت... حتی واضحتر!!! و می شنوم صدات رو... و در سرمایی خیالی حس می کنم دست های گرمت رو…تن خسته ام چشم به راه شانه های همچون کوهت…لب هام از فشار حرف های ناگفته مهر شده و ما به سکوت محکومیم… چشم هام هنوز دوخته شده به دست هایی که اون ستاره ی سرخ رو از سینه ام ربود!!! و باز هم تو دور می شی…

 

 

داستان ما هم شده داستان " ماه و سنگ" فریدون مشیری و شعرهای زیادی در مورد من صدق می کنه الان!!

 

مثلا اینا : در صبح آشنایی شیرین مان تورا

گفتم که " مرد عشق نئی! " باورت نبود!

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟ (مصرع آخر زیاد جدی گرفته نشود!!)

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم…

 

ای دل لبریز از شوق و امید!

کاش می دیدی که فردا نیستیم.

کاش می دیدی که چون پنهان شدیم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گر چه هر مرگی تسلس بخش ماست

کاندر این هنگامه تنها نیستیم!

بدتر از مرگ است آن دردی که باز

زندگی می خندد و ما نیستیم!

 

چشم بر چشم تو میبستم   دست بر دست تو می سودم                    به تمنای تو می مردم         به تماشای تو خوش بودم.

چشم بر چشم تو میبستم           شور و شوقم به سراپا بود       دست در دست تو می رفتم        هر کجا عشق تو می فرمود!

از لب گرم تو میچیدم              گل صد برگ تمنا را                          در شب چشم تو می دیدم     سحر روشن فردا را...

سحر روشن فردا کو؟             گل صد برگ تمنا کو؟                         اشک و لبخند و تماشا کو؟     آن همه قول و غزل ها کو؟

باز امشب شب بارانی ست      از هوا سیل بلا ریزد                         بر من و عشق غم آویزم          اشک از چشم خدا ریزد!!

 

           

  (( گر نکوبی شیشه غم را به سنگ       

                                 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!!! ))

کلا حال میکنم با شعرای مشیری همه شعرهاش درخور حال منه!! شعرای دیگه هم هستن البته بگم ترانه بهتره مثل اینا:

 

 

دلم مثل دلت خونه  شقایق   چشام دریای بارونه شقایق... مثل مردن می مونه دل بریدن   ولی دل بستن آسونه شقایق..

 

کار داریوشم درسته خداییش! ولی افسرده ست یکم طفلکی! علی عبدالملکی هم ایول داره کارش : دروغ بود... دوستت دارم گفتنات دروغ بود   قربون صدقه رفتنات دروغ بود   می گفتی که مال منی اما دروغ بود....

وای از دروغ...وای از دروغ!!!

شادمهرم که چه تو ایران چه هر جای دیگه که باشه آهنگاش بیسته!! اینم در خور منه تا حدودی :

پی اسم تو میگشتم ته یک فنجون خالی    دنبال یه طرح تازه یه تبسم خیالی    فنجونای لب پریده قهوه های نیمه خورده    من و عشقی که واسه همیشه مرده   دل به عشق تو سپرده... فال تو رنگ فریب و گریه های عاشقوووونست    فال من طنین آخرین ترانست....  رنگه قهوه ای چشمات رنگه خواااابه     که تا شهر بی نهایت من و برده     اونجا که آخر عشقه      اونجا که مرز سرابه..........

 

پی نوشت ۱: یه جایی شنیدم که بعضی وقتا خاطرات اونی که دوستش داری مثل زهر تو خونت جاری میشه و از درون خوردت میکنه اونقدر که آخر یک روز آرزو میکنی که ای کاش کسی که دوستش داشتی هیچوقت وجود نداشت!! 

 

پی نوشت ۲ : اکثر ما حرف های دلمون رو تو کاغذامون یا تو وبلاگامون می نویسیم. اما چه فایده؟؟ هیچوقت اونی که باید بفهمه حرفامون رو نخواهد خوند!!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:39  توسط مژگان  | 

بازی و خداحافظی!!!

بازی 5 تایی

 

ممنونم از فرزانه که من رو به این بازی دعوت کرد و یه عذر خواهی بهش بدهکارم چون دیر وارد بازی شدم!!

نمیدونم اینا ویژگی محسوب میشه یا نه…ولی میدونم که دیگران اینا رو نمیدونن…اصلا همینه که هست!!

 

 

1. بعضی وقت ها که غروب معرکه میشه از پشت پنجره اتاقم اینقدر غروب رو نگاه میکنم تا هوا کاملا تاریک شه.بدون اینکه گذر زمان برام اهمیتی داشته باشه.

 

2.در رفت و آمدهام توی خیابون ممکن تقریبا هیچ مغازه ای رو نبینم(مگر اینکه نیاز داشته باشم) ولی پرواز دسته جمعی پرنده ها در دوردست یا گنجشکی که از شاخه ای به شاخه ی دیگه میپره نظرم رو جلب میکنه.

 

3.تا قبل از دوره ی راهنمایی میرفتم به کلوپ ها و پلی استیشن (سونی یا همان پی اس 1 خودمون!!) بازی میکردم و تنها دختر کلوپ بودم البته بعضی وقتا هم با دختر داییم میرفتم.الان هم اگه میشد دوست دارم یه بار برم گیم نت یه دست کانتر بازی کنم.

 

4.اگر قرار بود درس خوندن و دانشگاه رو کنار بذارم یا میرفتم سراغ موسیقی یا جهانگردی!!!

 

5.به خاطر مسائل امنیتی از گفتن این مورد معذوریم!!!

 

*****************************************************

خب چون(از برو بچی که میشناسم)  کسی نمونده که به این بازی دعوتش کنم لذا اونایی که میان میخونن اگه دوست دارن خودشون رو دعوت شده بدونن و بازی رو ادامه بدن....اگه هم کسی مایل نباشه اون موقع این جا میشه آخر بازی!! بالاخره هر بازی یه پایان داره دیگه..نه؟!

 

 

پ ن ها:

 

1.به غیبت کبری میروم.

 

2.کامنتدونی نذاشتم چون یه مدت نمیتونم بیام به وب های شما دوستای خوبم سر بزنم اون موقع شاید ناراحت شید ازم ضمن اینکه خودم هم اذیت میشم عذاب وجدان میگیرم!!

 ۳.بازم عذر خواهی از فرزانه و مهوش و عسل و کسری و محمد و احسان و تمام کسایی که یه مدتیه بهشون سر نزدم

۴.خیلی دوستون دارم!! خیلی بامرامید!! بای بای.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 0:15  توسط مژگان 

ما آمدیم دوباره!!!

از شل سیلور استاین

 

  آرزوهایی که حرام شدند  

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند  

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم  

لستر هم با زرنگی آرزو کرد  

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد  باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو  

سه آرزوی دیگر آرزو کرد  

آرزوهایش شدند دوازده  آرزو   با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست  

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد  

برای خواستن یه آرزوی دیگر  

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به  

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ ۱

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن  

جست و خیز کردن و آواز خواندن  

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر  

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند  

عشق می ورزیدند و محبت میکردند  

لستر وسط آرزوهایش نشست  

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا  

و نشست به شمردنشان تا ....  

پیر شد  

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود  

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند  

آرزوهایش را شمردند  

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود  

همشان نو بودند و برق میزدند  

بفرمائید چند تا بردارید  

به یاد لستر هم باشید  

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها  

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد. 

**********************************************

این رو یه جا خوندم باحاله...بخونید.

نگاهی متفاوت به خیابان
های تهران... ۱۶  آذر
 به انقلاب ختم می شود.ادامه ی
 انقلاب به آزادی می رسد.اما تا
رسیدن به خود
 تندیس آزادی باید همچنان ادامه
 داد. جمهوری اسلامی با آزادی 
فاصله دارد.
 در حالیکه در ظاهر با هم در
 یک امتداد هستند اما فاصله  مطمئنی
 باهم دارند.جمهوری  اسلامی
 با رسیدن به خیابان رودکی
 تمام می شود اما آزادی همچنان
 ادامه دارد. انگار که جمهوری  اسلامی
 تمام توانش در همراهی با
 آزادی تا همان رودکی بوده
 است. 
ملت خیابان کوتاهی  است 
که با رسیدن به خیابان جمهوری  اسلامی
پایان می پذیرد. 
سفارت انگلیس هم در خیابان جمهوری اسلامی
 قرار دارد.  
سفارت روسیه با اینکه در نوفل
لوشاتو قرار دارد اما 
آن هم به جمهوری اسلامی
نزدیک است.
 اگر بخواهید از انقلاب به
 آزادی و جمهوری اسلامی
 برسید٬ مسیرها در تضاد با
یکدیگر هستند.برای رسیدن به
آزادی  باید انقلاب را ادامه
 داد و برای رسیدن به جمهوری
 اسلامی باید از آزادی و انقلاب
فاصله گرفته وانقلاب را رو  به 
 پایین رفت. ضمنا
 دانشگاه و پارک دانشجو چقدر به
 انقلاب نزدیک هستند.
 خیابان ایران هم
 خیابانی است که فقط عده ای خاص
 عقایدی خاصتر در آن جای با دارند. 
 پاسداران همان سلطنت آباد
سابق است.فقط اسمش عوض شده
جهت همان جهت و شیب همان شیب است.
خیابان نبرد به خیابان پیروزی می رسد.

 پیروزی که ابتدای آن میدان شهداست. 
 و برای رسیدن به فرجام از هنگام باید رفت.

جالب بود نه؟؟؟
انگار قبلا (اوایل انقلاب) یکی با مهارتی خاص  
این اسامی را انتخاب کرده!!!

 

پ ن : آخ جون امتحانا تموم شد ولی خراب کردم همه رو!!

پ ن ۲ : عذر خواهی از تمامی دوستان که بهشون سر نزدم این چند وقت...مخصوصا عسل

پ ن ۳: هه هه!! پستم عین طومار شده!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 0:29  توسط مژگان  | 

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک!!!!

احسان جان تولدت مبارک!!!! ایشالا که به هر آرزویی که داری برسی

حالا دسسسسسسسسسسسسسسستتت سوتتتتت قرش بده!!!!!!!! بیا وسط!!! دستا بره روی سر!!!! آهان....  یه نفر هم دعوت کرده خودش رو!!! الانم داره قر میده!!! حدس بزن کیه.... شهلا !!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

چیزی جز چند جمله ندارم که تقدیمت کنم داداشی..  این شما و این جمله ها!!!

 چند جمله کوتاه : ۱.زندگی زیباست لمسش کن..موهبت است بپذیرش..اندوه است با آن روبرو شو.

۲.یا چنان باش که واقعا هستی یا چنان باش که دیگران میپندارند فقط دو گونه نباش.

۳.زندگی شادمانی است با آن نغمه سر کن..تعهد است به آن وفا کن..راز است کشفش کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 0:34  توسط مژگان  | 

تولد بهترینم

خدا میدونست که این بندش یعنی خودم قراره تنها بمونه... بدون خواهر و همدم... لذا پیشاپیش اقدام کرد و خلقت روی داد!!! و تو شدی بهترین دوست و همدم من!!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com تولدت مبارک فرزانه جونم!!! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 ای بابا تولده ها!!! این غم فروغ ما را نیز گرفته بود اکنون که آزادیم به افتخارت یه قره قشنگ دسته جمعی!!! جو زیادی افسرده گونه شده است!!! بنابراین با دوستان یه جلمان میرویم... آهان ... حالا بیا!!!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

کمی هم از فروغ (مهربان را استعاره از فرزانه میگیریم)

 

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی 

واز نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

 

 

پ ن : این فروغ یه شعر ۶ و ۸ نداشت که واست بذارم بیایم وسط!!

پ ن ۲ : ولی خودم یه ۶و۸ اضافه کردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 0:7  توسط مژگان  | 

درد دل

سرزمین من سرزمین اسلام است

پایتختش تهران است

حرف حق گویی جایت زندان است

فسادو تباه کاریشان پنهان است

تنها کالای ارزان جان است

ارزش ها ندارند ارزشی  گرمیکنند کاری

برای سرکوبی این و آن است!!!

گویند آینده مال جوانان است  اما

هر جا بینی کار دست پیران است

لاف زدن برایشان آسان است

دیگران لاف زنند؟  عیب آن است!!
مردم هستند بازیچه ی این جمع

که تنها دغدغه شان ظاهر ایمان است!!

سر خیلی سفره ها جای مرغ بریان تنها تکه ای نان است

هر که سلامت و پرپول خندان است

گر کسی ندارد پولی به درک!! گریان است

گویند پول چرک کف دست است  اما

هر کجا بینی نشان از طمع کاران است

شب هنگام دختری در خیابان ایستد

گویند که حتما فلان و بهمان است!!

گویند دل شکستن کاریست ناپسند ولی

دل شکاندن هاشان فراوان است!

گر شکایت میکنم ندارم دشمنی من هم

دلم از بی مهری ها تنگ و سوزان است!!

پرسی نام سرزمینم چیست؟؟

نام سرزمین من ایران است!!

 

 

 

پ ن : برو بچ تا 4 بهمن یعنی پایان امتحانا بای بای.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 2:40  توسط مژگان  | 

از خدا صدا نمی رسد!

ای ستاره که پیش دیده ی منی!

 

باورت نمیشود که : در زمین

 

هر کجا به هر که میرسی

 

خنجری میان مشت خود نهفته است

 

پشت هرشکوفه ی تبسمی

 

خار جانگزای حیله ای شکفته ست!

**************************************

 

ای ستاره. ما سلام مان بهانه است

 

عشق مان دروغ جاودانه است

 

در زمین زبان حق بریده اند

 

حق. زبان تازیانه است!

 

وان که با تو صادقانه درد دل کند

 

های های گریه ی شبانه است!

****************************************

ای ستاره باورت نمی شود

 

در میان باغ بی ترانه ی زمین

 

ساقه های سبز آتشی شکسته است.

 

لاله های سرخ دوستی فسرده است.

 

غنچه های نورس امید

 

لب به خنده وا نکرده مرده است!

******************************************

ای ستاره باورت نمی شود :

 

آن سپیده دم که با صفا و ناز

 

در فضای بی کرانه می دمید

 

دیگر از زمین رمیده است.

 

این سپیده ها سپیده نیست

 

رنگ چهره ی زمین پریده است!

*******************************************

ای ستاره! ای ستاره ی غریب!

 

از بشر مگوی و از زمین مپرس.

 

زیر سیلی شکنجه های دردناک

 

از زوال چهره های نازنین مپرس.

 

پیش چشم کودکان بی پناه

 

از نگاه مادران شرمگین مپرس.

*********************************************

ای ستاره! ای ستاره ی غریب!

 

                              ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

 

پس چرا به داد ما نمی رسد؟

 

                       ما صدای گریه مان به آسمان رسید

 

                                              از خدا چرا صدا نمی رسد؟

 

 

پ ن ۱: قطعه ای از شعر فریدون مشیری بود.

پ ن ۲ : از همه دوستایی که بهم سر میزنن ممنونم!!! عسل جون هم همینطور(خوب شد؟ مخاطب خودش میدونه!!)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 1:0  توسط مژگان  | 

امشب داشتم از پشت پنجره اتاقم بیرون رو نگاه میکردم.چه برف قشنگ و آرومی نورهای کوچیکی که تک و توک دیده میشد. هر کدومش متعلق به یه عده آدم هست که سعی میکنن به خوشبختی برسن. ولی بیشترشون نمیدونن دنبال چی هستند و از زندگی چی میخوان.یا اینکه اصلا خوشبختی یعنی چی؟؟ میخوان چقدر خوشبخت باشند؟؟  خوشبختی رو با چی اندازه میگیرند؟؟ فکر نکنین که خودم رو از این دسته آدما جدا میدونما!!! نه!چون از دوردست چراغ اتاق من هم یه نور کوچیکه مثل بقیه نورها. البته برای  من منحصر به فرده!! چون متعلق به منه!!

 

 بعضی ها زندگی میکنند چون باید زندگی کنند وگرنه چیزی رو حس نمیکنند چیزی رو نمیخواهند درست  مثل یک ربات بعضی ها هم تنها برای لذت بردن زندگی میکنند...خیلی ها میدونن کاری بد و زشت است و باز آن هم انجام میدهند تاوان میدهند و تنبیه میشوند ولی باز هم... البته عده ای هم عبرت میگیرند و به راه راست میایند و به این دسته از آدم ها که خواهم گفت می پیوندند این دسته  که عبادت میکنند و کار بد نمیکنند(یه سری ظاهرا یه سری واقعا) و دروغ نمیگویند و ... فقط از ترس جهنم و رسیدن به بهشت و اگه یه روزی به هر دلیلی به این نتیجه برسند که جهنم و بهشت کشک هست اون موقع فاجعه رخ میدهد و ممکن است به هر کاری دست بزنند و آدم بکشند و مال مردم  را بخورند...همش به خاطر این است که به قبح دروغ و ریا و حسد و غیبت و... نرسیدند وتا  ایمانشان رفت ترسشان ریخت و امیدشان رفت دیگر نیازی به پرهیز نمیبینند و دنیا تماما مثل جنگل میشود... و من میخواهم که مثل این دسته نباشم  عبادت کنم چون معبودم را دوست دارم اگر دروغ نمیگویم به این دلیل باشد که از آن متنفرم و زشتی اش را عمیقا احساس کنم  و کارهای بد و زشت دیگر  نکنم چون اصل و ریشه ی پلید آن ها را درک کرده ام. کمک به مردم رو دوست داشته باشم چون حس خوبی بهم میدهد. از گناه دیگران بگذرم که قلبم بزرگ شود و روحم وسیع. صبر داشته باشم تا صاحب آن بهترین شوم نه آن بهتر و خیلی باید ها را انجام دهم و از نباید ها دوری کنم به خاطر خودم و انسان بودنم نه به خاطر ترس از جهنم و رسیدن به بهشت.من نگاه خدا را میخواهم نه بهشت را .خدایا  ما را یاری کن که این گونه باشیم

 

وقتی که توی مجله دنبال قسمت طالع بینی میگردم یا تو سایت ها دنبال فال قهوه و حافظ و ...هستم وقتی که دنبال این هستم که ببینم سنگ ماه تولدم چیه و خصوصیتام چیه و این حرفا به این نکته میرسم که ما آدما چقدر میتونیم ضعیف باشیم که حتی از شناخت خودمون عاجزیم و میخوایم خودمون رو تو مجلات و فال و این چیزا پیدا کنیم...

 

پ ن ها!!!

 

1.عذر خواهی بابت اینکه دچار بیماری صعب العلاج تنبلی شدم و دیر به دیر میام

2.پ ن 1 هم چنان ادامه دارد!!!

3.مرسی که بهم سر میزنین مخصوصا مامی فرزانه و آبجی مهوش

4.اگه چیزایی که نوشتم یکم بهم ربطی ندارن به بزرگی خودتون ببخشید!!! درد و دلی نوشتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:13  توسط مژگان  |